ما قرآن را براى تذکّر آسان ساختیم؛ آیا کسى هست که متذکّر شود؟! قمر 17
سفارش تبلیغ
صبا ویژن
امّا حقّ شما برمن . . . این است که به شما بیاموزم تا نادانی نکنید و ادب آموزم تا بدانید . [امام علی علیه السلام]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :27
بازدید دیروز :21
کل بازدید :79535
تعداد کل یاداشته ها : 87
99/4/13
9:41 ع
بندگان مرا بشارت ده! همان کسانى که سخنان را مى‏شنوند و از نیکوترین آنها پیروى مى‏کنند؛ آنان کسانى هستند که خدا هدایتشان کرده، و آنها خردمندانند. زمر17 - 18
موسیقی
ما قرآن را براى تذکّر آسان ساختیم؛ آیا کسى هست که متذکّر شود؟! قمر 17

شددرختی درمیان بوستان

پرثمرازمیوه سرخ  رمان

غرق شدسرگرم شادی و سرور

گوکه حولش راندیده گشته کور

نی به کس کاری نه آزارش رسید

سرفرو درجیب خود دورش  ندید

بوی عطرومیوه ورنگ ولعاب

باعث آزوطمع شد در شباب

هرکه سنگی درکف آمد سوی او

تازندبرمیوه ها از زیرورو

هجمه آمدبرسرش ازهرطرف

هرکه تجهیزی نموده بر دو کف

شدسراسرناله و آه و فغان

آن درخت پرثمر در داستان

ناله زد یا رب چه کردم من مگر؟

جزکه میوه شد تنم فصل ثمر؟

سخت کوشیدم به گرما در تموز

در زمستان سخت سرکردم به سوز

تاکه بعدآن همه سختی ثمر

شدنصیبم میوه شیرین وتر

سیل  هجمه با ثمریکجا رسید

بدتراز آزوطمع آدم ندید

زان میان آمد ندایی سوی او

هرکه را محصول باشد این بجو

بیدمجنون کی شود آماج تیر

کاج را کی میزندبا سنگ سیر

گردهی میوه هجوم آید برت

سنگها آید زهرسو برسرت

میوه گردادی به سویت تیرها

میشود سیلی چوصد شمشیرها

این بود رسم جهان زشت وبد

هرکه را باشدثمرسنگش دوصد

 


شعر ،
  
  

 

زندگی گاه به طعم خوش صبح سحریست

گه به تلخی غروبی دلگیر

 

گه بشیرینیه  تحویل بهار

تنگ ماهی

سبدی پرزهزاران سبزی

 

چه خوش و خرم وشاد

چه به تنگی وسیاهی و عناد

چه به طعم گس وچه طعم عسل

لحظه ها میگذرد

چه به شادی وسرور

چو به ناشادی و لحظات

پرازتنهایی

لحظه ها درگذرند

وتو  تنها توایی وتنها تو

تاچه سازی زِ دم ولحظه وشام وسحرت

 


شعر ،
  
  

 

کودکی دیدم گرفتارعذاب 

            پای لنگ وچشم کوروپرعتاب

خلقتش پررنج ودرد و کاستی 

       گوکه بهرش رب پلیدی خواستی

کس بدیدش رحم آوردی براو 

    کس بگفتی بهر رب هستش عدو

خلق هریک تا بدیدندش مدام   

    یک مروت کردو صد ها پهن دام

کس بگفتا ازحکیمان بلد    

     این سزای والدین زشت وبد

عالمی گفتا چه دانم من چه هست 

    حکمت هرفعل یزدان ، نیک وپست

عقل ما تنها بدان سرمیرود   

     که دوچشم سر بدانجا می دود

شاید ار این طفل سالم مینمود   

   شر و آشوبی به هرکس می فزود

یک جهان شاید پلیدی ، کاستی  

    یا تباهی یا سیاهی ، نیستی

یاکه شایدبهراولاد بشر     

   سربه سر می گشت او ، خود همچو شر

یاکه شاید قصدحق از خلق او     

 آزمونی باشدازبهر سبو

هرکسی از فهم خود این داستان   

   نقل میکردی میان دوستان

تاکه روزی کس بگفتا این سخن      

  کی توان باورشود برانجمن

کی توان باورنمود این داستان  

 مرغ ناقص خلق گردیده عیان

آن یکی گوساله با شش پاودست   

   یادوسریاکه دو تن ، ناقص وپست

مرخداگوساله راهم امتحان     

    می نماید ، همچو کل مومنان

یاکه شاید گاو هم صد معصیت  

  کرد و این شد ، تا شود او تربیت

میتوان آیا بگفتا اینچنین 

     ما چه دانیم حکمت او بر زمین ؟

من چه دانم قصدحق زین ماجرا 

   چیستی باشد چگونه ، وچرا

وه چه راحت گشتم از این همهمه   

 یافتم پاسخ چه راحت زین همه

زین دگرهرقفل بسته بازشد        

   حکمت حق راتوکن مفتاح خود

هرکجا قفلی بدیدی سفتو سخت   

    گوچه دانم  من کلیدش حکمتست

 

 

 

 


شعر ،
  
  

باران که می آید

تمام جان خسته ام قبراق میشودازطراوت عشق

غرق میشوم در جوانی

نه به حد غرق شدن در آغوشت

ولی مشتی ست

نمونه خروار


شعر ،
  
  

زمستان را باتمام سردیش دوست دارم

گرمی شومینه

مرا به رویای آغوشت می اندازد

ولذت خوابی شیرین

وخسروشدن

مجنونم میکند ، مجنون


شعر ،
  
  

بلا که آمد

رهایی را باید خرید

به قیمت جان یا جهان

تادلت به چه بسته باشد


شعر ،
  
  

آغوشت مراعشقه میکند

پیچیدن به دورت 

هفت نه هفتاد بار

پرستش درگره ی چشم ها

معنا میشود


شعر ،
  
  

عشق یعنی چشمهای مست تو

عاشقی شرمنده شد ازچشم تو 

عشق یعنی زخم کاری که زدی

بردلم ، احسنت نازشست تو


شعر ،
  
  

کاش آنشب ای پدرخوابت ببرد

کاش اصلا آنشب آن نطفه بمرد

کاش در جنگی که حادث گشته بود

آن تن خستم به شب جان می سپرد


شعر ،
  
  

خواستن تو گنجایش میخواهد

میترسم

میترسم خسته ات کنم

رهایم کنی

وتمامم رابا خودببری


شعر ،
  
  
   1   2   3   4   5   >>   >
پیامهای عمومی ارسال شده
+ چشمان تو خواب مرا آشفته بنمود چشمان تو برچشم خستم راه بگشود چشمان تو مرزمیان روزو شب را برهم زدو تا بی‌نهایت راه پیمود
+ چشمت غزل چشمت قصیده چشمت آشوب چشمانت آیین خدایی خوب درخوب چشم تو تنها قبله گاه روح وجانم شددل به دارنرگس مست تو مصلوب
+ چشمان تو آرامش این قلب خسته چشمان تومفتاح این قلب شکسته چشمان تو دارد دمی همچون مسیحا چشمان تو زنده نموداین چشم بسته ??????
+ دیریست چشمانت مراویرانه کرده دیریست چشمانت به قلبم خانه کرده دیریست تیرعشق چشمان سیاهت برجانم افتادو به جانم لانه کرده ??????
+ چشمان تو پیرم نکرده خارگشتم ازعشق تو دیریست من بیمارگشتم جانم فدای خاری وبیماری تن گویی که از خوابی گران بیدارگشتم
+ زیباترین شعرم فدای خاک پایت زیباترین شعرم فدای یک نگاهت زیباترین شعروجودم چشمهایم تقدیم یک لحظه نگاه چشمهایت??????
+ هوای تو که میوزد نسیم لبخند را برلبم می رساند ودوباره شکوفه های شعرم را به میوه مینشاند شیرین وآبدار باب دندانت ای یگانه مالک قلبم برو لاقل برای چنددقیقه نمیشود ونمیتوانم اینهمه ملسی راتحمل کنم مست میشوم و شاید ازحال که هیچ ازدنیا بروم