ما قرآن را براى تذکّر آسان ساختیم؛ آیا کسى هست که متذکّر شود؟! قمر 17
سفارش تبلیغ
صبا ویژن
دوست از عهده دوستى برنیاید تا برادر خود را در سه چیز نپاید : هنگامى که به بلا گرفتار شود ، هنگامى که حاضر نبود هنگامى که در گذرد . [نهج البلاغه]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :30
بازدید دیروز :21
کل بازدید :79538
تعداد کل یاداشته ها : 87
99/4/13
9:54 ع
بندگان مرا بشارت ده! همان کسانى که سخنان را مى‏شنوند و از نیکوترین آنها پیروى مى‏کنند؛ آنان کسانى هستند که خدا هدایتشان کرده، و آنها خردمندانند. زمر17 - 18
موسیقی
ما قرآن را براى تذکّر آسان ساختیم؛ آیا کسى هست که متذکّر شود؟! قمر 17

شب پَرستان

 

گوهرت از چه می زنی بر سنگ

میشوی با فرومایه همرنگ

 

اُف به بالا اگر بیاندازی

چهره رامیکنی پُرزصد ننگ

 

بهترین حربه از بهر ایشان

بسـتنِ این زبان پر آهنگ

 

گربه را گر به هرسوفکندی

آیَدَش عاقبت بروی چنگ

 

ابلهندوسخنگو چو طوطی

درعمل هردوپاها یشان لنگ

 

تیغ آهن به سنگ پولادی

به رود تابه دلهای پُرزنگ

 

گرشوی همرَه ِشب پَرستان

عاقبت میشوی خار و دلتنگ

 

به زبانی که گیرد خموشی

تا به بیهودگی رود در جنگ

 

 

کامران یوسف شهروی


شعر ،
  
  

خواب غفلت

 

 

دل دادگانٍِِ دارفانی بین چه زارند

پَربستگان لحظه های بیشمارند

 

دایم به دریای تمنا درتلاطم

گاهی به ژرفاوگهی دراوج نارند

 

کاخی دل انگیزو پراز زیورچگونه

برروی تالابی لجن بنیان گذارند

 

جان وسری را که ملایک سجده آرند

بین ناجوانمردانه درآتش چُوکارند

 

کی میتوان یخ را جلیس تش نهادن

اینان نگر کاتش به خٍرمَن چون ببارند

 

 

بر پا شویدای خفتگان خواب غفلت

فرصت نمانده لحظه هاتان درگذارند

 

کامران یوسف شهروی

 


92/2/15::: 12:58 ص
نظر()
شعر ،
  
  

جزتو، که اجابتم کند؟

 

تنها به تو  یا ربا  ندا می گویم

دیدارتورا فقط ز تومی جویم

 

جزتوبه چه کس ندا دهم در خلوت 

یا از که طلب کنم به وقت ظلمت

 

آندم که شوم مُضْطَرّ و دربند  بسی

جزتو که اجابتم کند ، هست کسی ؟

 

کفتی که همیشه به نمازم گویم

تنها  زتو استعا نه  من میجویم

 

غیر از تو نخواهم از کسی یاری من

اصلا ًًًٌ نسزد بند کسی جز او  تن

 

غیر از تو کسی نشاید ش  خواستنی

غیراز  تو نیرزد ز کسی خواستمی

 

آن کیست بِکَافٍ عَبْدَهُ  خویش تر است ؟

آن که ز رگِ گردن تو پیش تر است

 

پس از که طلب کنم بجز تو یا رب

تا کند اجا بتِ  نحیفی پر تب

 

کامران یوسف شهروی

 


92/2/14::: 12:32 ص
نظر()
شعر ،
  
  

اول شب

 

درآن تاریکیِ پر تب چه آری بر سرم یا رب

ندارم طاقت آن دم گنه کارم به روزوشب

 

چه بنویسم که پردردم خود این جامه بتن کردم

چه سان بودم به لطفِ تو،کنون چون بوته ای زردم

 

به اول شب چه دارم من،پرازعصیان تنِ زارم

ز نیکی هاتهی گشتم،زدم آتش به انبارم

 

خدایا بس تو میدانی،شرارتهای پنهانی

توهم تنها پناهی از خصومتهای نفسانی

 

الهی مهلتی خواهم بسازم جانِ ناشاد م

که این دشمن به خوان دل،همی خودمسکنش داد م

 

نه تنهارخصتت خواهم،به جد همراهیت راهم

که گرتنهاشوم بی شک شودآتش هزاران دم

 

رهامگذارم ای ربا ،که شیطان گویدم باز آ

بخورزین میوه بی پروا ،که شیرین است وچون حلوا

 

خدایاجان همی دادی، توابلیس ومن وما را

پناهم ده به خودیارب زخصمِ رانده از اعلا

 

چه کس خواندمراجزتو ؟ چُوروی آرم به شیطانها

چه کس راهم دهدجزتو ؟ رحیمِ هردلِِ تنها

 

 

که گراین دو نبودندی، امیدوبخششت درسر

به آنی می پرید ازتن، همـانا مرغِ جان یکسر

 

کامران یوسف شهروی


92/2/13::: 1:54 ع
نظر()
شعر ،
  
  

کاش یک بار دگر

کاش یک بار دگر روی تو را می دیدم

کاش بازم زلبت لعل و شکر می چیدم

 

کاشکی باز برایم تو سخن می گفتی

کاشکی باز به نجوای تو می خوابیدم

 

کاشکی باز گل از روی گلت می شد باز

تا زعطرگل لبخندتو می بوییدم

 

کاش دستان مرا باز به بازی یک دم

می گرفتی و من ازشوق تو می رقصیدم

 

کاشکی باز زتو معنی اشعاری را

می شنیدم که    به خود هیچ   نمی فهمیدم

 

کاشکی یک دم کمتر زدمی حتی باز

می زدم بوسه به پای تو و می خسبیدم

(تقدیم به همه ی مادرای عزیز و بیاد مرحوم مادرم)

کامران یوسف شهروی


شعر ،
  
  

بنام خدا

 

بنام خدای زمین و زمان


رساننده روزی به پیرو جوان



 

خدا وند انس و خداوند جن


مبرا ز جا ومبرا ز سن

 


 

خدای محمد(ص) خدای جلی


وکیل و نصیر و کفیل و ولی

 


 

خدا وند واحد خدای صمد


که نی زاده شد نی که زاید احد

 


 

خدای کریم وخدای حکیم


مقیم وقدیم و علیم وعظیم

 


 

نه شمس وقمر نی شب و روزگار


نچرخند بی عمر پروردگار

 


 

همویی که بی امر او برگ زرد


نجنبد زجایش به طوفان ورعد

 


 

هوالحی و باقی وهوالبصیر

فقط حَسبٌنا الله ونعم النصیر

 

 

 

 

کامران یوسف شهروی


92/2/12::: 12:49 ص
نظر()
شعر ،
  
  

عشق وعقل

 

نور جان با پای چوبین در تعقل کی بود

عاشق شوریده این گفته تحمل کی بود

 

 

 

عشق ومستی را چرا دیوانگی پنداریش

ای سلیمی عقل کل مستی تزلزل کی بود

 

 

 

سیراین ره کی توان بی نور جان تا انتها

پس چراغ راه تاریکی تجمل کی بود

 

 

 

شیب این ره صد قد رعنا کمان سازد بدان

چرخ وشوروعشق ومستی راتساهل کی بود

 

 

 

عشق وعقلٍ آدمی همچون دو بالی در دوسو

بی یکی حتی خزید ن هم تعادل کی بود

 

 

با دو بال ِ عقل وعشق این ره به آخرمی رسد

آشتی ده هر دو را، با یک تکامل کی بود

 

کامران یوسف شهروی


92/2/11::: 3:23 ع
نظر()
شعر ،
  
  

 

 

 

بی تو سخته

 

 

 

بی تو سخته موندن و روزا رو یک یک گذروندن

بی تو سخته خوندن ترانه و شعری سرودن

 

بی تو حتی لحظه های شادیمم پر از دروغه

بی تو حتی غنچه ی گل بغض غصم بی فروغه

 

بی تو هرلحظه میمیرم مثل لحظه های دنیا

بی تو خشکیده وجودم شبنم گلبرگ گلها

 

بی تو دیگه لاله ها هم رنگشـون رنگ خزونه

بی تو سیل پرشتابی زیر پلک چش رونه

 

بی تو تنپوش بهارام رنگ مغرب و بیابون

بی تو آسمون چشمام ابری مثل زمستون

 

بی تو پرزمستونن سالای عمرناتمومم

بی توشعرپرزخورشیدرفته شاید نمی دونم

 

 

کامران یوسف شهروی



شعر ،
  
  

 

خویشیِ افعی

 


دشمنییت هرچه باابلیس جان شد بیشتر

روبه سوی بحر پر غوغا روی توپیشتر

 

 

هر کسِ ناآشنا با فن غواصی چه سان

میتواند در نوردد تارسدتا خویش تر

 

 

هرچه نرمی برگزینی بحرت آید خویش تر

هرچه خصمِ خصمِ جان گردی شوی در ویش تر

 

 

گرمدا را کردی وباخصم جان آمیختی

چون مرادت گرددو با توشود هم کیش تر

 

 

گرشوی خصمش شود خصمت که بل صد بیشتر

گر شود خصمت بدان کومیشود صد نیشتر

 

 

کیشی وهم خویشیِ افعی نیاید هیچ کار

هر چه درویشی کنی کمتر شوی پر یشتر

 

کامران یوسف شهروی

 

 

 

 

 

 


شعر ،
  
  
   1   2      >
پیامهای عمومی ارسال شده
+ چشمان تو خواب مرا آشفته بنمود چشمان تو برچشم خستم راه بگشود چشمان تو مرزمیان روزو شب را برهم زدو تا بی‌نهایت راه پیمود
+ چشمت غزل چشمت قصیده چشمت آشوب چشمانت آیین خدایی خوب درخوب چشم تو تنها قبله گاه روح وجانم شددل به دارنرگس مست تو مصلوب
+ چشمان تو آرامش این قلب خسته چشمان تومفتاح این قلب شکسته چشمان تو دارد دمی همچون مسیحا چشمان تو زنده نموداین چشم بسته ??????
+ دیریست چشمانت مراویرانه کرده دیریست چشمانت به قلبم خانه کرده دیریست تیرعشق چشمان سیاهت برجانم افتادو به جانم لانه کرده ??????
+ چشمان تو پیرم نکرده خارگشتم ازعشق تو دیریست من بیمارگشتم جانم فدای خاری وبیماری تن گویی که از خوابی گران بیدارگشتم
+ زیباترین شعرم فدای خاک پایت زیباترین شعرم فدای یک نگاهت زیباترین شعروجودم چشمهایم تقدیم یک لحظه نگاه چشمهایت??????
+ هوای تو که میوزد نسیم لبخند را برلبم می رساند ودوباره شکوفه های شعرم را به میوه مینشاند شیرین وآبدار باب دندانت ای یگانه مالک قلبم برو لاقل برای چنددقیقه نمیشود ونمیتوانم اینهمه ملسی راتحمل کنم مست میشوم و شاید ازحال که هیچ ازدنیا بروم